آن روز که اتش محبت افروخت
عاشق روش سوز ز معشوق اموخت
از جانب دوست سر زد این سوز وگداز
تا در نگرفت شمع ٫پروانه نسوخت
عشق امدو گرد فتنه بر جانم بیخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
عقلم شد و هوشم رفت ودانش بگریخت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت
(کمر بی وفایی بشکنه)

زسردی جسم پیران لرزه گیرد
وجود کودکان سرما کشیده
سگان بر صید موشان پیت پایند
چرا که استخوانی را ندیده
چراگاهان دگر پامال گشته
زمین این سو آن سو پرغبار است
درون خانه ها سرد است و دلگیر
دریغ از زندگی که در گذار است
-------------------------
دلم برای باغچه می سوزد ...
کسی به قکر گلها نیست
کسی به فکر ماهی نیست
کسی نمی خواهد باور کند که باغچه می میرد...
من نه هرگز شکوه ای ازروزگاران کردم ....................
بی تو مهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم -----همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم....
خدا بیامرزه فریدون مشیری شاعر خسته ی عاشق
به نام مستی هست فضا
شاید انروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت
باید این طور می نوشت چه شقایق باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است
یا حی و یا قیوم
شب کسی را میخواد که معنی سیاهی را فهمیده باشد و شب میخواد که تو بفهمی اگر در طول تاریخ سیاهی را به نام تو ثبت کردند چه احساسی داری ؟
شب میخواد احساسشو به تو بگه باید همدرد او باشی و حداقل یکبار در عمرت شب باشی و...
به نام خالق خیال من
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
میلاد با سعادت امام رضا (ع) را تبریک عرض میگویم به همه ی آشنایان و...
تو که دل می بری با یک نگاهی
نگاهی هم به ما کن گاه گاهی
من هم به سهم خود سلام
وقتی دفتر خاطراتم را ورق میزنم هر ورق بوی کهنه شدن و قدیمی بودن را میدهد
و خط به خط طوطی وار که میخونم به این نکته می رسم که براستی زمان ناگهان چقدردیر
میشود
درست است که برای به دست آوردن یک چیز چیزهای دیگری را از دست میدهیم
یا لطیف
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال پری دارد باوسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
من نمی دانم چرا می گویند :
یا رب
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن
که شیشه ی می صاف و بت چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی گناهت بس
بمنت دگران خو مکن که دردو جهان
رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
قصر فردوس به پاداش عمل می بحشد
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمرببین
که این اشارت ز جهان گذران ما را بس